سنتور کوک شده
-
تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 13:55
دقیقا سه سال پیش تو یه همچین روزی (که البته 4شنبه بود ولی همین تاریخ) ، قرار شد سنتورم رو ببرم دانشگاه تا استاد سنتور برام کوکش کنه. من که با مترو و تاکسی می رفتم دانشگاه، اون روز برا این که سنتور بعد از کوک شدن دوباره به جایی کوبیده نشه و کوکش به هم
اول آبان(در صورتی که بخواهید رمز داده می شود)
-
تاریخ: 1396/8/4 ساعت: 13:55
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
.
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:08
بالاخر این کتاب های من هم یه سر و سامانی گرفتن... می تونم تا خود صبح بشینم و نگاه شون کنم:) ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
خودشیفته
-
تاریخ: 1396/6/25 ساعت: 13:08
بله، این ترم هم با استادی مواجهیم که فکر می کنه دو دقیقه وقتی که باید بذاره و ایمیل بزنه که نمیام ارزش بیشتری داره از حداقل یک ساعت و نیمی که از هر کدوم از ۲۰ تا دانشجوهاش تلف میشه:| + نشستیم تو لابی دانشکده داریم بحث های چرت می کنیم.در واقع پارمیدا اینا نشسته بودن، من خودمو چپوندم:دی
معایب و مزایا
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 13:40
حالا هی بگرد دنبال معایب و مزایای اتفاقاتی که تو زندگیت افتاده و هر لحظه فکرت رو باهاشون درگیر کن. حالا هی بشین 《اگه... اگه...》 کن و به این فکر کن که کدوم تصمیمت باعث شده کار به اینجا بکشه و اگه تصمیم دیگه ای گرفته بودی الان کجا بودی و چی کار می کردی. فایده ش چیه؟ نتیجه ای داره به جز هر لحظه بغض کرد...
که با این در اگر در بند در مانند، در مانند!
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 13:40
هر بار میرم عروسی، بعدش تا دو ماه به مفهوم آهنگ هایی که اونجا شنیدم فکر می کنم. 《هر بار این درو، محکم نبند درو》؟ واقعا؟! +همه هم عاشق این آهنگه بودن:| + جدا فکر می کنم آهنگ ها یه جور عجیبی رومون تاثیر میذارن. در این رابطه حرف زیاد دارم. شاید نوشتم.
نوآوری
-
تاریخ: 1396/6/15 ساعت: 19:19
اصلا به نظر من خیلی مهارت لازمه که بتونی هر بار که یه آدمو می بینی یه جور جدید و غیر منتظره ای دلش رو بشکنی! جای تبریک داره که یه نفر بتونه همچین مهارتی رو به دست بیاره :| + تمام تمریناتش رو هم رو من انجام میده:|| + آخرین انتخاب واحد کارشناسی هم به خوبی و خوشی تموم شد... این ترم آخری خیلی ماجرا داشت...
آهای خبردار*
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
... تو شب سیاه... تو شب تاریک... از چپ و از راست... از دور و نزدیک... یه نفر داره جار می زنه،جار... آهای غمی که،مثل یه بختک، رو سینه ی من، شده ای آوار... از گلوی من دستاتو بردار،دستاتو بردار... از گلوی من... از گلوی من، دستاتو بردار... متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب ...
یه روز معمولی
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
امروز رفتم جهت تمدد اعصاب کلی برا خودم ول گشتم و یه عالمه هم پول خرج کردم! اصلا من باید یه نفرو استخدام کنم، تا گفتم دلم گرفته و حالم خوب نیست و اینا، بلند شه پرتم کنه تو کوچه! به آنی نیشم تا بناگوش باز میشه! رفتم تبلتی که چند ماه پیش از دستم پرت شده بود وسط خیابون و صفحه ش شکسته بود رو دادم درست کن...
فردا
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
می دونی؟ درستش این بود که الان در حال پهن کردن سفره ی شام تو خونه ی مادربزرگم باشیم. بعد مامان بهم بگه بعد از شام سریع برو بخواب که فردا صبح کلی کار داریم. ولی من از شدت ذوق و شوق و اضطراب تا ساعت 3 بیدار باشم و به فردا فکر کنم و یک عالمه در موردش حرف بزنم. اما عوضش تنها نشستم تو خونه و دارم سعی می ...
خواب شیرین
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
امروز صبح بعد از مدت ها یه خواب خوب دیدم. از ان خواب هایی که آدم هی دلش می خواد بیدار نشه و بقیه ش رو ببینه. اما متاسفانه با sms تبلیغاتی «همایش استاد جاوید، سلطان حافظه» بیدار شدم! خواب می دیدم xa0برگشتم به چند سال قبل. xa0به هر کس می خواستم توضیح بدم که از کجا اومدم، می گفتم 6 سال به عقب برگشتم ول...
ن.
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
امروز ن. رو دیدم تو مترو. دیدنش حداقل این خوبی رو داشت که دیگه ذهنم درگیر این نیست که اگه دیدمش چی کار کنم! اون قدر ناگهانی دیدمش که اصلا وقت نکردم به این سوال فکر کنم و دقیقا مثل قبل باهاش برخورد کردم. احتمالا دفعه ی بعدی که ببینمش هم تغییر خاصی تو رفتارم نمیدم. تو دوره ای از زندگیم، همه ی دوستام آ...
احساسات درهم و برهم
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
بذارید یه کم از «تعادل احساساتم» براتون بگم. xa0با 23 سال سن، بعد از دیدن یه فیلم خنده دار،وسط فودکورت کورش، فقط به این دلیل که کنتاکیم به جای رون، سینه بود، چشمام از ناراحتی پر از اشک شد و به سختی جلوی گریه م رو گرفتم :| + بعد الان تو این وضعیت من باید تصمیمات مهم هم بگیرم؟
تبریک به خودم، تبریک به همه!
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
دیروز با کل داراییم از خونه زدم بیرون که عصر برم با بابام گوشی بخرم.اصلا یه استرس عجیبی بود...مخصوصا این که یه مقداری از پول هم نقد بود. تو خیابون که منتظر اومدن بابام بودم، چند تا موتوری همین طور هی دور می زدن، بعد میومدن می ایستادن جلو من و من هر بار که می دیدم شون سکته می کردم! خلاصه که رفتیم و گ...
یه خسته ی خیلی خسته
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 4:36
خسته م. یه جور بدی خسته م. نه که کوه کنده باشم...نه.خستگیم اصلا جسمی نیست. مونده تو تنم و هر کاری می کنم در نمیره. نه با گشتن تو خیابون ها، نه با خوابیدن، نه با غرق شدن تو کتاب های داستان و نه با خریدن مانتو و گوشی و... xa0یه کاری رو باید به سرانجام برسونم ولی هیچ انرژی ای برام نمونده. مطلقا هیچی. ت...