اصلا من فردا پاشم برم دانشگاه که چی بشه؟ مثلا امروز رفتم چی شد؟ غیر از این که اعصابم خورد شد و با حال گرفته از دانشگاه زدم بیرون و تو مترو اینو برا خودم نوشتم؟ «اگه بخوام دقیقا حسم رو توصیف کنم باید بگم منتظر یه ضربه هستم که بعدش بشینم و زار زار گریه کنم و تمایل دارم این ضربه از طریق کوبیدن سرم تو یه دیوار اتفاق بیفته»
اعصابم به هم ریخته. ناراحتم. فقط دلم می خواد تنها باشم و دائم دنبال بهونه م که کسی دور و برم نباشه. ولی وقتی تنها میشم هم دلم می گیره و نمی تونم تحمل کنم.دلم می خواد با یکی حرف بزنم ولی نمی دونم چی باید بگم. اصلا خودم هم نمی دونم چم شده که حالا بخوام برا یکی دیگه هم توضیح بدم.
هم از کارایی که سرم ریخته کلافه م و هم خوشحالم که کلی کار سرم ریخته و واقعا دلم می خواد همه رو انجام بدم، بلکه سرم گرم بشه و کمتر برم تو هپروت.
چیزایی رو می بینم که نباید ببینم. از چیزهایی خبردار میشم که نباید بشم و بعد اعصابم به هم می ریزه. منتظرم یه کم بی کار باشم بلکه با خیال راحت یه سری کار متفرقه انجام بدم ، اما به محض این که یه ذره بی کار میشم دلم می گیره و به این فکر می کنم که چرا دارم این قدر وقت تلف می کنم و چرا این قدر از زندگی عقبم.
هم زمان از آدم ها خوشم میاد و هم زمان ازشون متنفرم.
خلاصه که پر شدم از تناقض. یک عالمه تناقض. چرا تموم نمیشه این حال؟
+ معتاد شدم به موکا!
+ از اون جایی که هیچ کس خونه نیست فکر می کنم فرصت مناسبیه که ایده ی مترو رو عملی کنم و کله م رو بکوبم تو دیوار :|
+ حالا واقعا فردا هم پاشم برم دانشگاه؟ عصرش که باید برم پیش خانواده.
+ شبا هم قهوه می خورم می خوابم :|
برچسب:
نویسنده: ساحل ایمانی